17
تاریک بود. شب بود. عروسی بودیم. در راه برگشت، افق را از سمت خرمشهر دیدیم که قرمز شده. شاید هم نارنجی. چیزی آغاز شده بود که نمی دانستیم اسم آن جنگ تحمیلی ست. روزی این را فهمیدم که در راه فرار از آباد، نوزادم در آغوشم جان داد... هنوز هم بعد از این همه سال آوارگی از وطنی که هرگز به آن باز نگشتیم، معتقدم جنگ را به ما تحمیل کردند و دفاع مقدس از مردم آبادان و خرمشهر بود که شروع شد.
راوی داستان: خانم پاپری- یکی از ساکنان آبادان قبل از دفاع مقدس
