تبليغاتX
وب نشینی
اینجا وب نشینی ست. وبلاگ خانوادگی ما. دوست داریم اینجا هم مثل همیشه با هم باشیم. در کنار هم و دوشادوش هم...

نویسنده ها

17

تاریک بود. شب بود. عروسی بودیم. در راه برگشت، افق را از سمت خرمشهر دیدیم که قرمز شده. شاید هم نارنجی. چیزی آغاز شده بود که نمی دانستیم اسم آن جنگ تحمیلی ست. روزی این را فهمیدم که در راه فرار از آباد، نوزادم در آغوشم جان داد... هنوز هم بعد از این همه سال آوارگی از وطنی که هرگز به آن باز نگشتیم، معتقدم جنگ را به ما تحمیل کردند و دفاع مقدس از مردم آبادان و خرمشهر بود که شروع شد.

راوی داستان: خانم پاپری- یکی از ساکنان آبادان قبل از دفاع مقدس

16

کاش میشد تسلیم شد.

اما چشمهایی که به توست نمی گذارند .

مثل من هیچ هم که باشی و چشمی به تو نباشد ٬ چشمهای خودت نمیگذارند .

چشم امیدشان به توست این چشمها .

 

15

مادر می دانی... می خواهم بگویم دخترکت دلش برای کودکیش تنگ شده. برای روزهایی که تمام روز را روی مبل جلوی در ورودی می نشستم تا از سر کار برگردی...

مادر می دانی... خدا چیزهای بزرگی را از من گرفت اما، تویی را به من داد که قلبت بزرگتر از تمام آسمان است.

دوست دارم مردت باشم. حمایتت کنم. مادرم... سایه سرم، مرا قابل می دانی؟

14

یا علی گفتیم وعشق آغاز شد

13

دوستان عزیز، باور کنید من با نیت خیر این وبلاگ رو باز کردم... دیگه نمی دونم چی شد دوستان نویسنده نمی یان بنویسن. البته هر کی واسه خودش یه وبلاگ دیگه داره ترجیح می ده اونجا بنویسه. ( منظورم خودمم هستا)

خلاصه اینجا یه کم مظلوم شده...

ایشالا به زودی یه سر و سامونی به اینجا میدیم.

12

من آنم که گل ها زیبایند. من آنم که درختان سبزند. من آنم که دریا مواج و آسمان آبی ست...

به راستی تو کیستی...؟

11

زندگی شیرین است. 

چشم های خواب آلود در شب های امتحان، لمس کردن وسایل شخصی مان، رفع تشنگی با یک جرعه آب خنک و یاداوری خنده های یک دوست آن را شیرین تر هم می کند.

10

انگار نمی خواهد کهنه شود، نه در ذهنمان و نه در آرشیوهایمان...

انگار در ماه سیزدهم سال ۸۸ هستیم!

9

می خواهم نقشهای همه تان را عوض کنم. هر کسی جایش را به بغل دستی اش بدهد. شاید اگر عوض شوید من قدرتان را بیشتر بدانم...

8

بدون تو که می خندم دلم می گیرد

دلم که می گیرد دیگر خنده ام نمی گیرد

خنده ی من بخند که لبخندت آرزوست